به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «دیار رومشکان»، احسان حسنپور دکتری روانشناسی تربیتی نوشت: یک نفر صبح از خواب بیدار میشود، قبل از اینکه از تخت بیرون بیاید گوشیاش را برمیدارد. چند خبر بد میبیند، پیامهای کاری را جواب میدهد، وارد شبکههای اجتماعی میشود و خودش را با زندگی چند نفر دیگر مقایسه میکند. بعد هم باعجله از خانه بیرون میرود. شب که برمیگردد، آنقدر خسته است که حوصله حرفزدن با خانواده را ندارد. فردا هم تقریباً همین اتفاق تکرار میشود.
این آدم لزوماً افسرده نیست، لزوماً اضطراب شدید ندارد و شاید حتی خودش را آدم ناراحتی هم نداند؛ اما سؤال اینجاست که چقدر از این سبک زندگی با سلامت روان ما سازگار است؟
ما معمولاً سلامت روان را زمانی جدی میگیریم که یک مشکل به مرحله بحرانی رسیده باشد. تا وقتی فرد سرکار میرود، درس میخواند، خرید میکند و در جمع حاضر میشود، تصور میکنیم حالش خوب است. درحالیکه ممکن است آدمی تمام این کارها را انجام دهد و در همان زمان، از درون خسته و فرسوده باشد.
یکی از اشتباهات رایج ما این است که خستگی روانی را با ضعف اشتباه میگیریم. به خودمان میگوییم باید تحمل کنم، همه همین مشکلات را دارند، زندگی همین است. تحملکردن گاهی لازم است، اما قرار نیست تحمل به تنها روش ما برای ادامهدادن زندگی تبدیل شود.
ذهن انسان هم ظرفیت دارد. وقتی فشارهای مختلف اقتصادی، خانوادگی، شغلی، تحصیلی و اجتماعی پشتسرهم جمع میشوند، طبیعی است که واکنش نشان بدهد. مشکل از جایی شروع میشود که این واکنشها را نمیبینیم یا عادیشان میکنیم.
مثلاً پدر یا مادری که مدام عصبانی است، ممکن است تصور کند مشکل از بچههاست. نوجوانی که ساعتها در اتاقش میماند، ممکن است فقط لجباز نامیده شود. کارمندی که دیگر انگیزهای برای کار ندارد، شاید فقط بیمسئولیت تلقی شود. درحالیکه پشت هر رفتار، باید دنبال علت هم گشت.
گاهی آنچه ما بهعنوان بدرفتاری میبینیم، خستگی است. گاهی پشت پرخاشگری، اضطراب وجود دارد و پشت بیحوصلگی، احساس شکست یا ناامیدی. اینجا نقش خانواده بسیار مهم است. ما باید دوباره گوشدادن را یاد بگیریم.
وقتی فرزندمان میگوید حالم خوب نیست، لازم نیست در همان لحظه برایش نسخه بپیچیم. لازم نیست بگوییم تو که چیزی ندیدی، اینها مشکل نیست یا وقتی بزرگ شدی میفهمی مشکل چیست. شاید اولین نیاز او این باشد که مطمئن شود یک نفر واقعاً حرفش را میشنود.
در تربیت فرزند، سلامت روان فقط این نیست که کودک نمره خوب بگیرد یا مؤدب باشد. کودکی که از شکست میترسد، نوجوانی که نمیتواند درباره احساسش حرف بزند یا جوانی که تصور میکند برای پذیرفتهشدن باید همیشه بهترین باشد، ممکن است از بیرون موفق به نظر برسد اما در درون، فشار زیادی را تحمل کند.
از طرف دیگر، باید مراقب باشیم که روانشناسی را هم به مجموعهای از توصیههای ساده تبدیل نکنیم. قرار نیست هر اضطرابی را با مثبت فکر کن، درمان کنیم یا هر غمی را با سخت نگیر، کنار بگذاریم. انسان پیچیدهتر از این حرفهاست.
اگر ناراحتی، اضطراب، بیخوابی، بیانگیزگی یا تغییر رفتار برای مدت طولانی ادامه پیدا کند و عملکرد روزمره فرد را مختل کند، کمکگرفتن از متخصص اهمیت پیدا میکند. مراجعه به روانشناس نشانه دیوانگی یا ناتوانی نیست؛ همانطور که مراجعه به پزشک برای درد جسمی نشانه ضعف نیست.
شاید در روز جهانی بهداشت روان، بهجای اینکه فقط درباره بیماریهای روانی صحبت کنیم، بهتر باشد درباره چیزی سادهتر حرف بزنیم: چطور قبل از اینکه حالمان خیلی بد شود، متوجه حال خودمان شویم؟
گاهی باید بپرسیم چرا اینقدر زود عصبانی میشوم؟ چرا دیگر از چیزهایی که قبلاً دوست داشتم لذت نمیبرم؟ چرا خوابم بههمریخته؟ چرا مدام نگرانم؟ چرا حوصله هیچکس را ندارم؟ همین سؤالهای ساده میتوانند شروع مراقبت باشند.
بهداشت روان شاید بیشتر از آنکه درباره شاد بودن باشد، درباره توانایی ما برای شناختن حال خودمان است. قرار نیست همیشه خوشحال باشیم، همیشه آرام باشیم یا هیچ مشکلی نداشته باشیم. زندگی بدون فشار و ناراحتی ممکن نیست.
اما میتوانیم یاد بگیریم چه زمانی باید مکث کنیم، چه زمانی باید با کسی حرف بزنیم و چه زمانی باید از یک متخصص کمک بگیریم.
خیلی از ما شاید بیمار نباشیم؛ فقط مدتهاست خستهایم و یادمان رفته خستگی روانی هم نیاز به مراقبت دارد.















