به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی «دیار رومشکان»، گاهی آدمها از جایی میروند که هنوز دوستش دارند؛ از خانههایی که خاطرات کودکیشان در آن مانده، از کوچههایی که با آنها بزرگ شدهاند و از خانوادههایی که دوریشان آسان نیست. برای بسیاری از جوانان روستایی، مهاجرت به شهر نه از سر بیعلاقگی به زادگاه، بلکه از جایی آغاز میشود که دیگر نمیتوانند میان ماندن و ساختن آیندهشان در روستا، راهی پیدا کنند.
برای بعضیها این رفتن انتخاب بوده و برای بعضی دیگر، نتیجه شرایطی که امکان ماندن را کمتر کرده است؛ شغلی که پیدا نمیشود، درآمدی که کفاف زندگی نمیدهد یا امکاناتی که برای داشتن یک زندگی معمولی باید در شهر دنبالش گشت.
رومشکان هم از این ماجرا جدا نیست. بعضی جوانها رفتهاند، بعضی هنوز بین روستا و شهر رفتوآمد دارند و بعضی هم ماندهاند و سعی میکنند زندگیشان را همانجا ادامه دهند.
اما سؤال اینجاست؛ اگر کسی روستایش را دوست داشته باشد، چه چیزی باعث میشود باوجوداین علاقه، خانه و زندگیاش را به شهر ببرد؟
برای پیداکردن جواب، سراغ سه نفر رفتهایم؛ یک روزنامهنگار لرستانی که سالها با روستاهای استان سروکار داشته، یک روانشناس تربیتی و مردی که خودش این مسیر را طی کرده و از سال ۱۳۹۲ در تهران زندگی میکند.
علاقه، جایگزین شغل و درآمد نمیشود
حسن امرایی، روزنامهنگار رومشکانی در گفتگو با خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی دیار رومشکان با اشاره به تغییراتی که طی سالهای اخیر در برخی روستاهای لرستان دیده میشود، اظهار داشت: یکی از چیزهایی که بیشتر از همه به چشم میآید، کمشدن جوانها در روستاهاست؛ خانهها و زمینها هنوز هستند، اما بخشی از جوانهایی که زمانی در روستا زندگی میکردند، برای کار یا تحصیل راهی شهر شدهاند و بعضی از آنها دیگر برنگشتهاند.
وی افزود: وقتی از خود جوانها درباره دلیل رفتنشان میپرسیم، در بسیاری از موارد جواب پیچیدهای ندارند؛ دنبال کار هستند. جوان باید بتواند زندگی خودش را اداره کند و اگر شغل مناسبی در روستا پیدا نکند، طبیعی است که به شهر فکر کند. نمیشود از یک جوان خواست فقط بهخاطر علاقه به زادگاهش بماند، اما برای درآمد و آیندهاش راهی پیش پای او نباشد.
این روزنامهنگار لرستانی ادامه داد: البته مسئله فقط شغل نیست. وقتی یک خانواده برای مدرسه، درمان، بعضی خدمات یا کارهای اداری مجبور باشد مرتب به شهر رفتوآمد کند، بهمرور زندگی شهری برایش راحتتر میشود. اگر بچههای خانواده هم در شهر درس بخوانند و دوستان و زندگیشان آنجا شکل بگیرد، برگشتن دیگر بهسادگی سالهای اول نیست.
امرایی با اشاره به اینکه بسیاری از مهاجران همچنان ارتباط خود را با روستا حفظ کردهاند، گفت: خیلیها خانه یا زمینشان را نگه داشتهاند و در تعطیلات یا فرصتهای دیگر به روستا برمیگردند. این نشان میدهد رفتن همیشه به معنی دلکندن نیست. ممکن است کسی سالها در تهران زندگی کند، اما وقتی از او بپرسید اهل کجاست، هنوز نام همان روستایی را بگوید که در آن بزرگ شده است.
وی عنوان کرد: به نظر من، یکی از مهمترین اتفاقاتی که با خالیشدن روستاها رخ میدهد، کمشدن جمعیت جوان است. وقتی جوانها بروند، فقط تعداد جمعیت کمتر نمیشود؛ مدرسه، کسبوکار و روابط اجتماعی هم تحتتأثیر قرار میگیرد. روستا با خانه و زمین زنده نمیماند؛ آدمهایی لازم دارد که در آن زندگی کنند و آیندهشان را همانجا ببینند.
امرایی تصریح کرد: اگر قرار باشد جوانی در روستا بماند، باید بتواند یک زندگی معمولی داشته باشد؛ شغل داشته باشد، درآمد داشته باشد و برای آینده خودش و خانوادهاش احساس نگرانی نکند. علاقه به روستا مهم است، اما بهتنهایی نمیتواند جای شغل و امکانات را بگیرد.
تعلق خاطر عمیق، فراتر از دوری جغرافیایی
احسان حسنپور، روانشناس تربیتی نیز در گفتگو با خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی دیار رومشکان با اشاره به تجربه افرادی که از محیطهای روستایی به شهر مهاجرت میکنند، اظهار داشت: آدمها فقط به یک خانه و یک محل زندگی وابسته نیستند؛ بخش زیادی از خاطرات و روابطشان در همان محیطی شکلگرفته که در آن بزرگ شدهاند. برای همین ممکن است فرد سالها در شهر زندگی کند، اما هنوز وقتی درباره گذشتهاش حرف میزند، روستا و خانوادهاش بخش مهمی از صحبتهایش باشد.
وی افزود: این موضوع بهخصوص برای افرادی که در خانوادههای پرجمعیت و نزدیک به هم بزرگ شدهاند، بیشتر احساس میشود. وقتی اعضای خانواده در یک محیط نزدیک زندگی میکنند، دیدن همدیگر بخشی از زندگی روزمره است. مهاجرت این دیدارهای روزمره را کم میکند و ممکن است فرد بعد از مدتی متوجه شود که بخشی از ارتباطی را که قبلاً خیلی ساده و طبیعی بود، ازدستداده است.
این روانشناس تربیتی ادامه داد: البته نمیتوان گفت هر کسی که از روستا مهاجرت میکند، حتماً دچار مشکل میشود. مهاجرت اگر با انتخاب و فراهم بودن شرایط مناسب همراه باشد، میتواند فرصتهای تازهای برای فرد ایجاد کند. مسئله زمانی جدیتر میشود که فرد احساس کند مجبور به رفتن بوده و انتخاب دیگری نداشته است.
وی با اشاره به تأثیر این موضوع بر نسل بعد گفت: کودکی که در شهر بزرگ میشود، تجربه متفاوتی با والدینش دارد. ممکن است روستای پدر یا مادرش را دوست داشته باشد، اما برای او همانجایی که در آن مدرسه میرود، دوست پیدا میکند و زندگی روزمرهاش را میگذراند، خانه اصلی محسوب میشود. به همین دلیل حفظ ارتباط بچهها با خانواده و زادگاه والدین میتواند در شکلگیری شناخت آنها از گذشته خانوادگیشان مؤثر باشد.
این روانشناس تربیتی تصریح کرد: وقتی درباره بازگشت به روستا صحبت میکنیم، نباید فقط به احساس دلتنگی توجه کنیم. فرد باید بتواند در آنجا زندگی کند؛ یعنی شغل، درآمد و امکانات اولیه داشته باشد. علاقه ممکن است فرد را برای چند روز یا چند هفته به روستا برگرداند، اما برای ماندن، شرایط زندگی هم باید فراهم باشد.
وی گفت: شاید به همین دلیل است که بعضی افراد باوجود سالها زندگی در شهر، هنوز تعطیلات خود را برای رفتن به روستا تنظیم میکنند. آنها در شهر زندگی میکنند، اما بخشی از خاطرات و احساس تعلقشان همچنان در روستاست.
مهاجرت اجباری برای کار؛ وقتی علاقه حریف زندگی نمیشود
یکی از روستائیان رومشکانی که از سال ۱۳۹۲ در تهران ساکن است، در گفتگو با خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی دیار رومشکان با اشاره به اینکه رفتوآمدش به تهران از سال ۱۳۹۰ و به دلیل شرایط کاری آغاز شده بود، اظهار داشت: آن زمان هنوز در روستا زندگی میکردم و تهران برایم بیشتر محل کار بود. برای اینکه بتوانم کار کنم، مجبور بودم بین روستا و تهران رفتوآمد داشته باشم.
وی افزود: بعد از ازدواج شرایط تغییر کرد. دیگر نمیشد مثل گذشته مدام رفتوآمد کرد. از طرفی در روستا شغل مناسبی وجود نداشت که بتوانم با آن زندگی مشترکم را اداره کنم. در نهایت در سال ۱۳۹۲ تصمیم گرفتم در تهران بمانم. اگر در روستا شغل و امکانات لازم وجود داشت، شاید این تصمیم به شکل دیگری گرفته میشد.
این شهروند رومشکانی با بیان اینکه مهاجرتش از روی بیعلاقگی به روستا نبوده است، گفت: من روستا را دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم. در یک خانواده پرجمعیت و عاطفی بزرگ شدهام و ارتباط با خانواده برایم خیلی مهم است. دورشدن از خانواده و اینکه دیگر نمیتوانستم مثل گذشته مرتب آنها را ببینم، برایم سخت بود.
وی ادامه داد: دلم برای خود روستا هم تنگ میشد؛ برای آبوهوا، طبیعت، آرامش و حالوهوای آن. وقتی مدت زیادی در تهران زندگی میکنم و بعد به روستا میروم، تفاوتش را بیشتر احساس میکنم. آنجا برای من فقط محل تولد نیست؛ بخشی از زندگیام است.
این مهاجر روستایی با اشاره به تفاوت امکانات میان تهران و روستا اظهار داشت: واقعیت این است که آدم برای زندگی به کار و درآمد نیاز دارد. تهران برای من این امکان را فراهم کرد که بتوانم کار کنم و زندگیام را بچرخانم. شاید اگر در روستا هم چنین امکانی وجود داشت، ترجیح میدادم همانجا بمانم.
وی افزود: چیزی که تهران به من داد، بیشتر کار و امکانات بود؛ اما در مقابل، از خانواده و محیطی که دوست داشتم دور شدم. در روستا ارتباط آدمها با هم نزدیکتر است. وقتی خانواده پرجمعیتی داشته باشید، دور بودن از آنها سخت میشود.
وی درباره اینکه اگر امروز شرایط شغلی در روستا تغییر کند، آیا حاضر است برگردد، گفت: اگر شغل مناسب و امکانات لازم برای زندگی وجود داشته باشد، چرا که نه؟ من هنوز روستا را دوست دارم. دلیل اصلی آمدنم به تهران نبود علاقه به روستا نبود؛ نبود شغل و امکانات بود.
وی اظهار داشت: شاید اگر آن زمان در روستا میتوانستم کار کنم و زندگیام را اداره کنم، امروز شرایط فرق میکرد. آدم وقتی مجبور میشود برای کار از جایی که دوستش دارد دور شود، رفتنش با کسی که از روی علاقه مهاجرت میکند فرق دارد. من هنوز هم وقتی از خودم میپرسم چرا از روستا آمدم، جوابم همان است؛ برای کار.
مهاجرت از روستا به شهر بیش از آنکه ریشه در بیعلاقگی به زادگاه داشته باشد، بازتابی از چالشهای اقتصادی، کمبود شغل و محدودیت امکانات است.
علاقه قلبی و خاطرات کودکی اگرچه پیوند عاطفی افراد را با روستا زنده نگه میدارند، اما بهتنهایی برای ماندگاری در این مناطق کافی نیستند؛ رونق دوباره روستاها پیش از هر چیز به ایجاد بستر اشتغال پایدار و توسعه خدمات رفاهی وابسته است.
انتهای خبر/















