به گزارش پایگاه خبری تحلیلی دیار رومشکان، فاطمه بیرانوند فعال رسانهای نوشت: آنچه بر دل یک ملت نشست، تنها اندوه یک وداع نبود؛ حس خاموششدن چراغی بود که سالها مسیر را روشن کرده بود. بعضی رفتنها، زمین را سنگینتر و آسمان را نزدیکتر میکند. در چنین لحظههایی، اشک تنها زبان دل است و هیچ واژهای توان وصف وسعت دلتنگی را ندارد.
این روزها گویی زمان ایستاده است تا جهان، سنگینی این وداع را با تمام وجود احساس کند. آخرین وداع در پایتخت، شهری که هر روز در هیاهوی زندگی گم میشود، این بار در سکوتی عجیب فرورفته بود؛ سکوتی که از میان میلیونها صدا شنیده میشد. مردمی که آمده بودند، تنها برای بدرقه یک پیکر نیامده بودند؛ آمده بودند تا بخشی از قلب خود را بدرقه کنند. هر نگاه، قصهای داشت و هر اشک، روایتی از سالهایی بود که نام او با امید، ایستادگی و ایمان گرهخورده بود.
در آن دریای بیکران جمعیت، هیچکس دیگری را نمیشناخت، اما همه یک احساس مشترک داشتند. انگار دلها، پیش از آنکه دستها در کنار هم قرار بگیرند، به هم رسیده بودند. فاصلهها رنگباخته بود و مردم، فارغ از هر تفاوتی، تنها یک هویت داشتند؛ هویت دلدادگی.
کاروان وداع که راهی قم شد، اشکها نیز همسفرش شدند. شهری که همیشه مأمن دلهای عاشق بوده است، این بار میزبان بغضهایی بود که بهسختی فرومینشست. خاک قم، گویی قدمهای آخرین مسافر خود را آرامتر از همیشه در آغوش میکشید و مردمی که ساعتها در گرمای آفتاب ایستاده بودند، چیزی جز عشق در دل نداشتند.
اما این سفر، در مرزهای ایران متوقف نشد. نجف، با عطر حرم مولای متقیان، آغوش خود را گشود و کربلا، با تمام خاطرههای جاودانهاش، میزبان کاروانی شد که بوی شهادت میداد.
بینالحرمین، در روز تشییع رهبر شهید تنها یک مسیر میان دو حرم نبود؛ پلی بود میان زمین و آسمان. اشکهای مردم عراق و ایران، در کنار هم، یک روایت را زمزمه میکردند؛ روایت مردی که باورداشت راه حق، مرز نمیشناسد و دلهای مؤمن، فاصله جغرافیا را به رسمیت نمیشناسند.
شاید راز ماندگاری بعضی انسانها همین باشد؛ آنان پیش از آنکه در تاریخ زندگی کنند، در قلب مردم خانه میکنند. جسمشان روزی آرام میگیرد، اما نامشان در حافظه نسلها جاری میماند.
و سرانجام، این سفر به مشهد رسید؛ به حریم مهربانی، به آستان امام رضا (ع). گویی تمام این راه طولانی، از تهران تا قم، از نجف تا کربلا و سپس مشهد، تنها برای آن بود که این مسافر خسته، آرامترین منزل خود را پیدا کند. چه آرامشی بالاتر از آنکه انسان، پس از سالها رنج و مجاهدت، در سایه گنبدی طلایی بیاساید که قرنهاست پناه دلهای شکسته است.
چه سعادتی بالاتر از آنکه پایان راه یکعمر مجاهدت، در جوار امام رئوف رقم بخورد؛ آنجا که خادمان حرم، آخرین منزل یک مرد خدا را در کنار خورشید هشتم آماده میکنند و پیکری که سالها در میدانهای سخت ایستادگی کرده بود، سرانجام در سایهسار مهربانی علیبنموسیالرضا (ع) به آرامش ابدی میرسد.
آری، خداوند برای بندگان برگزیدهاش، زیباترین پایان را برمیگزیند. گویی تمام مسیرهای این سالهای پرحادثه، از روزهای مجاهدت تا لحظه وداع، تنها برای آن بود که این مسافر خسته، آخرین منزل خود را در کنار امام مهربانیها پیدا کند؛ جایی که دیگر نه رنجی هست، نه خستگی و نه غربت؛ تنها آرامش است و نگاه پدرانه خورشید هشتم که قرنهاست پناه دلهای شکسته این سرزمین بوده است.
دیگر دلتنگی ما، بوی غربت نمیدهد. هر بار که گنبد طلایی امام رضا (ع) زیر آفتاب میدرخشد، دلهای ما نیز آرام میگیرد؛ چرا که میدانیم یکی از فرزندان وفادار این سرزمین، پس از سالها جهاد و خدمت، در سایه همان گنبد آرامگرفته است. اکنون هر زائری که سلامی به امام رئوف میدهد، سلامی نیز به آن همسفر جاودانه میرساند؛ مردی که سفرش از میان مردم آغاز شد و سرانجام در کنار خورشید هشتم به ابدیت پیوست.















